1.سید مجید خودش سیگاری نبوده. گاهی یکی دونخ. پسر سید مجید از آن پیشروها بوده که کارش را زود شروع کرده و سیگارش را هم از دکان دار محل می خریده. دکان دار محل که در گذشته نقش دایره المعارف محل را هم بازی می کرده،هم به واسطه ی کنجکاوی تاریخی و هم به سبب یک عرف پذیرفته از نوجوان های طالب سیگار می پرسیده «برای کی می خواهی؟» و خوب پسر سید مجید هم مثل باقی نوجوان های سیگار دوست، میگفته برای بابام.
خود سید مجید سیگارش را معمولا در محل نمی خریده. چرا؟ خوب کی دلش می خواهد که برای دو سه نخ سیگار تفریحی، انگ آدم سیگاری بهش بزنند. ولی خوب برای پسرش بهترین جا همین کاسب محل بوده که شناس تر و آشناتر است. چون بنا به یکی از مواد همان عرف کاسب ها به نوجوانان غریبه ـ حتی برای پدرشان ـ سیگار نمیفروخشتند.
جمعه روزی، سید مجید بعد از ناهار هوس سیگار می کند. بعد از مدتی که میان سنگینی بعد از ناهار و میل به سیگار تاس می اندازد بالاخره یک تصمیم خلاقانه می گیرد. سید مجید سعی می کند کاسب سر کوچه را با یک دروغ ساده متقاعد کند که سیگاری نیست. «مهمون رسیده حاجی. من داشتم میومدم ریکا بخرم گفت دونخ سیگارم براش بگیرم... نه خودم که نمی کشم.» آقا سید مجید ریکا و نخ های سیگار فیلتر قرمز را می گیرد و موقع حساب کردن، حاجی دکان دار می گوید:«سید جان بابا! عیب سیگار از دروغ کمتر است.» سید مجید تعجب میکند و خجالتی هم می کشد. «چه دروغی حاجی» بعد هم لبخندی با چاشنی حضرت عباس و دو سه امام دیگر. بعد حاجی دکان دار برای اینکه جلو دفاعیات اضافه را بگیرد شاهد را رو می کند: «بابا جان هر روز که آقازاده را میفرستی پی سیگار، از من می خرد».
شاید سید مجید همان جا از دکان دار، کبریتی خواسته و سیگاری روشن کرده. شاید گوش هایش سوت خفیفی کشیده و پیشانی اش عرق کرده. شاید ساکت برگشته طرف خانه و هیچی نگفته. اصلا شاید موقع برگشتن یادش رفته ریکای صورتی رنگ را بردارد و حاجی صدایش کرده. چیزی را که در دل و مغز سید گذشته را که کسی ندیده.
2.در همان جمعه، یکی از سیاهترین روزهای این پدرو پسر و البته مادر رقم خورده. این ماجرا آنقدر بزرگ نیست که در کتاب های تاریخ نوشته شود. اما جزئی از تاریخ خانوادگی سید جواد است. این ماجرا تا مدت نامعلومی که البته به نسبت کل زندگی کوتاه است به عنوان یک خاطره ی هولناک، مرور می شده. برای سید مجید آغاز کجروی ها ی پسرش بوده و احتمالا سید مجید در خشتِ خامِ تجربه هاش، فرزند معتاد و لاابالی اش را دیده است. برای پسر سید مجید هم شاید خاطره ی اولین سیلی داغ پدرش بوده. اولین تجربه مکافات.
قضیه این است که بعد سال ها شاید سید مجید وقتی سیگارش را روی لبش می گذارد، پسرش برایش فندک می زند. شاید این سیگار صفایی داشته باشد که بقیه سیگارها نداشته باشد.
حالا من از این همه آسمان و ریسمان می خواهم به یک نتیجه ای برسم. شاید اگر فیلسوف بودم الان پای هگل و بچه های دیگر را هم وسط می کشیدم. اما می خواهم بگویم کل تاریخ و زمان همین جوری است. بالاخره هم یکی برای یکی فندک روشن می کند. یکی شان همانی بوده که یک روز جمعه یک سیلی سنگین نواخته و دیگری هم همانی که گوشش داغ شده و البته نفر سوم ماجرا که من و ما ارادت کافی بهش داریم؛ مادر داستان.
