
مطلب زیر را به دعوت همسرم از صفحه فیسبوک حمیدرضا ابک خواندم. دلنشین و موثر.
______________________________
نزديكترين رفيق اين سالها، رفت؛ بورس تحصيلي عالي از ينگه
دنيا گرفت و پرواز كرد به سوي ايالات متحد. حرف زدن درباره كيفيت رابطه ما
در ويتگنشتايني ترين معناي ممكن بي معناست؛ لااقل الان برايم بي معناست.
گاهي اوقات بايد سكوت كرد. وقتي از روزنامه شرق استعفا دادم، بخشي از خودم
را آنجا جا گذاشتم و استعفا دادم، در تمام آن روزهاي
دلگير، فقط او كنارم بود. وقتي از اسب افتاد، سعي كردم كنارش باشم؛ به
حرمت روزهاي بي كسي، به حرمت ماههاي خاكستري كه بسياري از رفقا نامم را از
فهرست شماره تلفن هايشان پاك كردند و او بود.
حتي علاقه اي ندارم
درباره خودش اينجا حرفي بزنم؛ كه چه شود؟ او، حجت من به ماندن من در اين
سرزمين بود و حالا با رفتنش، دوباره در سي و هشت سالگي، به بورس تحصيلي
سالهاي پيشم فكر ميكنم و روزگاري كه رفتن، كار آنهايي نبود كه قرار بود
كاري كنند. احساس ميكنم قالم گذاشت؛ درس و بحث و خودسازي و آينده گرايي،
بهانه ي بريدن پيوندي نانوشته بود كه بمانيم و حالا من، انگار مصداق منحصر
به فرد يك گزاره، تا صرفا به انتفاع موضوع سالبه نشود.
پاره اي از
وجودم را با خودش برد؛ نكند تمامش را؟ حتي بغض هم نكردم وقت خداحافظي؛ مرد
گريه نميكند. احتمالن بايد دوباره پاره هاي مانده را وصله پينه كرد و با
هرچه مانده زندگي را سر كرد. احتمالن بايد صبور بود و گذاشت اين چند صباح
مانده هم بگذرد؛ بي عشق، بي رفيق.
برو. آقاي اميرحسين خان مهدوي برو.
خدا پشت و پناهت برادر. برو. به قول خودت به اميد خدا درست كه تمام شد
برميگردي. من هم پيشاني ام را مياورم جلو تا رويش بنويسي عبدالله. اصلن به
جهنم. مگر جعفر كه با كربلاي پنج رفت و من يك سال سياهپوشش بودم برگشت؟ مگر
حسن كه سيزده سالگي اش را مرصاد از من گرفت، برگشت؟ مگر سد كرج علي را پس
داد؟ يا خزر ممد مهري را؟ مگر حميد و مهدي و محمد و آن همه رفيقي كه اوايل
دهه هفتاد قرار گذاشتيم بروند درس بخوانند و ما اينجا كار كنيم و برگردند و
بسازيم دوباره وطن را برگشتند؟ مگر آن هميشه رفيق، كه تيغ كشيد روي رگش تا
چشمان گود افتاده اش، پيش ما شرمسارش نكند برگشت؟
برو برادر برو.
بهانه هميشه هست. برو درس بخوان. برو خودت را بازسازي كن. آماده شو براي
"ويژني" كه سالها ميگفتي آدم ها بايد داشته باشند. مملكت به نابغه هايي مثل
تو كه به علم روز مسلط باشند نياز دارد. برو. گور پدر رفاقت. گور پدر
"حضور"ي كه لابد ميخواهي با چت پرش كني. گور پدر من كه تير آخر را از تويي
خوردم كه حجت ماندنم بودي. لعنت به تو اگر اين بار ميل بزني كه: "داداش به
خدا تو حيفي. تو نبايد پول در بياري. تو يه سال بشيني پشت ميزت، تنها باشي و
بنويسي ميرسي به اونجا كه بايد"؛ چاك دهنم را باز ميكنم و هرچه بيايد
نثارت ميكنم.
ديگر رجانيوز نميخوانم. ديگر هرروز سرمقاله كيهان را به
عشق يك ساعت بحث تلفني با تو تحليل نميكنم. ديگر در دعواي هيچ دونفري حكميت
و پادرمياني نميكنم. فريد ذكريا را با تو بررسي نميكنم. كاري به فهرست
پايداري و متحد ندارم. هربار هم كه با كيانيان قرار گذاشتم بي خيال تو
ميشوم. به آقا سعيد زنگ نميزنم. آبگوشت چهارراه تختي نميخورم. هواي احمدرضا
احمدي نميكنم. موفتار نميروم. تمام سالنامه هاي نوروزي را به عشق سروكله
زدن با تو نميخرم. خودم را ميبندم به تخت. ترك ميكنم اخوي، ترك؛ لعنت به
حضورها و سيگارهاي بي تو.
اصلن همينجا يك آگهي ميزنم و باقي عمرم را به
مزايده ميگذارم. هر كسي دلش خواست بيايد و بردارد ببرد اين تكه پاره هاي
مانده را؛ هر كسي دلش خواست بيايد و خلوت تنهايي اش را با من پر كند، حالا
ديگر فقط يك سرگرمي مفرّحم؛ بي قيمت؛ بي شرط؛ مفت.